|
|
|
|
|
در اينجا هستم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 10:15 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
بازم دوست دارم غر بزنم چرا كه از صبح تو معده ام ۲ نفر دارن موهاي همديگرو مي كشن و به هم چنگ ميندازن ! حالم خيلي خيلي بده ولي ... امروز صبح ارائه داشتيم براي يه استاد احمق ولي خوب بود. راستي ي ي ي.....ديروز يه دوست قديمي رو ديدم كه دوست داشتم از خوشحالي بغلش كنم ولي معذوريتهاي شرعي و.... پيام پورنگ! با اينكه خوابگاهش كنار دانشكده منه ولي تا به حال ( در طول ترم گذشته) نديدمش... خلاصه خيلي خوب بود. دلم كارهاي دوست داشتني مي خواد...مي خوام برم تئاتر ولي پايه ندارم....آقاي همسر سرش خيلي شلوغه ....دوستامو مي خوام... سجاد پايه نيستي؟!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 14:12 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره موضوع پايان نامه رو مشخص كردم.البته هنوز دقيق و واضح نيست ولي در زمينه
كاربرد منطق فازي در بازاريابي و تحقيقات بازار....البته احتمالا.... دوستان اگه مطلب قابل توجهي در اين زمينه داريد لطفا برام بفرستيد مرسي... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 13:48 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
بالاخره بعد از مدتها وقت گير آوردم ...تو اين مدتي كه نبودم بدجوري درگير امتحانات و تحويل پروژه هام بودم.اونقدر كه مجبور بودم تا ۴ يا ۵ صبح بيدار بمونم و ۸ صبح بيدار شم. با اين همه الان اومدم دانشكده و ديدم نمره كارآفريني اجتماعي كه فكر مي كردم ۲۰ ميشم ۱۴ شده!!!!!!!!!!!!! به ژنرال دوگل(همون استادمون كه تازه از فرانسه اومده) زنگ زدم براي اعتراض ميگه نمره هاتون با ۲ نمره ارفاق اين شده!!!!!!!!!!!!!! خدا رحم كنه....اعصابم حسابي بهم ريخته شايد همين باعث شد بيام اينجا شروع كنم به غرغر.... البته اتفاقات خوبي هم افتاد ،در زمينه كارهاي پژوهشي در سطح ملي و ....نكته مهم چاپ يك مقاله علمي پژوهشي .... پي نوشت: يك ساعت بعد... همبن طور داره پشت هم مي باره تازه گفت برگه رو هم خيلي بد نوشتي....اي واي
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 13:24 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت تقریبا ۱ بعداز ظهر و من سر کلاس کارافرینی اجتماعی نشستم.
یاد اتفاقات چند روز پیش افتادم... واقعا نمی فهمم چطور یه آدم می تونه به خودش اجازه بده هر طور دلش می خواد راجع به زندگی آدمها و انتخاب هاشون نظرات صدتا یه غاز بده... خنده دار اینه که اون آدم خودش هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشه به جز تمسخر دیگران!
حالا دیگه با فکر کردن به حرفاش فقط خندم میگیره...
بگذریم. . . امروز و فردا آخرین مهلت تحویل پروژه کارآموزیه و من هیچ کاری نگردم.البته درس جبرانی بوده و نمرش هیچ اثری رو معدل نداره ولی اگر زیر ۱۴ بشم باید دوباره بردارم و ۷۰ هزار تومن پول مفت هم بدم! هفته بعد تو همین درس ارائه دارم و بازم هیچ کاری نکردم. . . راستی مثل یه خانم خونه دار جمعه مهمون نوازی کردم: پسرخاله آقای مهربون + پسرعموش+ دوست خوب من حامد
ناهار قورمه سبزی توپ درست کردم با چیزهای دیگه. . .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 13:26 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
الان داشتم پست دیروز رو نگاه می کردم ولی دیدم هیچ ربطی به عنوان "حالا عروسی..." نداره!
یادم افتاد که اول می خواستم در مورد مراسم عروسی بنویسم و بعدش پشیمون شده بودم.خلاصه شرمنده!
امروز خیلی کار دارم ولی قول میدم راجع به عروسی حتما بنویسم تا شما هم در خنده های ما به خاطر اتفاقات شریک باشید ولی گریه هاش فقط مال خودمه! در ضمن ...تصمیم گرفتم یه لیسانس دیگه بخونم: مهندسی تکنولوژی جوش. برام آرزوی موفقیت کنید. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 10:54 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
اول از همه بگم مشكلاتي كه ديروز با هاشون درگير بودم بعد از يه گپ طولاني با حامد تقريبا حل شد. بايد بگم در مورد اين مساله بود كه من يهويي احساس كردم اشتباه كرده كه ازدواج كردم و... بماند كه حرفهاي ... يكي از دوستاي مثلا نزديكم بي تاثير نبود و منم ديشب كلي عذاب وجدان داشتم كه چرا جواب درست و حسابي بهش ندادم تا ديگه به خودش اجازه نده راجع به همسر من نظر بده!! بگذريم... حرفهاي منطقي و مثل هميشه آرامبخش حامد بعد از تخليه رواني كه با غرغر بنده در مورد حرفهاي دختره ...در مورد آقاي مهربون انجام شد باعث شد من دوباره به حال عادي برگردم و باورم بشه چقدر خوشبختم!! ولي ي ي .... يه اتفاق بد و كوچولو باعث شد آقاي مهربون ديشب با من مهربون نباشه! خاله و شوهر خاله آقاي مهربون قرار بود بيان خونه ما و منهم به آقاي مهربون گفته بودم ساعت ۴ خونه ام!! گوشيم ديسشار شده و از ساعت ۳ خاموش بود!!! من و حامد ساعت ۵ از دانشكده پياده !!!!!!!به سمت خونه ما راه افتاديم و تا يه جاهايي با هم بوديم!! من ساعت ۸ رسيدم خونه!!! همه جملات بالا با هم + مقادير معتنابهي نگراني بابت ضعف بدني بنده با هم سينري ايجاد كرده و آقاي مهربون را با چهره اي گر گرفته با من روبرو كرد!!! مجبور شدم سريع لباس عوض كرده و به خانه اون يكي خاله آقاي مهربون بروم. آقاي مهربون هم تا موقع خواب بنده را بالكل سوسك فرمودن!!! الان ديگه وقت ندارم... بر مي گردم م م م !!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 14:6 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج شنبه گذشته عروس شدم و همه اونقدر هندونه زیر بغلم گذاشتن که از خوشی بال در آوردم!
ولی راستش خودمم فکر می کنم خوب شده بودم! امروز احساس خیلی بدی دارم و حرفهای یکی از دوستان به این حس دامن زد.الان منتظرم حامد بیاد باهاش حرف بزنم. اتفاق بدی تو ذهنم افتاده که الان نباید می افتاد....!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 14:20 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
برای این پست یه عالمه درد و دل کردم ولی حواسم نبود همش پاک شد...
خدایاااااا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 8:59 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سر کلاس طرح تجاری نشستم و استاد محترم دارن حضور و غیاب می کنند!
دیروز با آقای مهربون همش عشقولانه بازی کردیم و بعدشم رفتیم خرید و کلی خسته شدیم و همه کارامون موند ...ولی خستگی دلپذیریه وقتی کلی لوازم آرایش و لباس و چیزهای خوگشل به عنوان عروس خانم بخری و آقای مهربونتم هیچی بهت نگه! یه عطر خوشگل و خوشبوو یه ساعت مچی ناز هم خریدم که خیلی دوسش دارم. برای آقای مهربون هم ست بهداشتی خریدیم + عطر و یه کم لباس برای تو خونه! تازه ه ه ه ...لباس خواب خوگشل و خوشرنگم خریدم!!! مجبور شدیم تا ساعت ۱ بیدار بمونیم تا آقای مهربون به کارایی که برای امروز داشت برسه منم کارای عقب موندمو یه جورایی سمبل کنم! ۲ هفته دیگه عروسیه... وقتی به این فکر می کنم که امروز تا کی باید جون بکنم تا خونه رو مرتب کنم .... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 9:30 توسط
|
|
||