|
|
|
|
|
امروز 11 اردیبهشت 1386 خورشیدی( بااین که بیش از یه ماه از سال جدید که اتفاقا سال خودمم هست میگذره....بعضی وقتها برا تاریخ زدن باید برم یه نگاه به سالنامه بکنم تا باورمبشه 86...انگار این دفعه اون دست غیبی دیگه زیادی ناگهانی انداختدم اینجا...) ... 3...2....1...شروع: گاهی وقتا یه اتفاق خیلی کوچیک...خیلی خیلی کوچیک...مدخلی برای ورود به دنیای خیلی بزرگ...خیلی خیلی بزرگ... روزهای زیادی از نوشتن اولین پستم تو اولین وبلاگم(persianblog) میگذره و از اون جایی که من آدم گنجشک صفتی هستم و هی از این شاخه به اون شاخه می پرم این چهارمین وبلاگمه (با 4 تا اسم متفاوت) که راه انداختم و هرکدوم مال دوره بخصوصیه...آخریش هم عمرش 1 هفته بود که حالا بی خیالش شدم...ک. بعد این مقدمه طولانی بریم سر اتفاق: 5 – 6 روز پیش به اصرار دوستام،برای کنجکاوی ویا هردلیل دیگه ای عضو cloob شدم که گمونم اسمش برا همتون آشناست.. برای پروفایلم یه عکس گذاشتم مال تیر 85،یعنی پارسال:عکسی که تولد نورا انداختم روی تختم تو خوابگاه و نگار هم پای تخت نشسته بود.لبخند پت و پهنی زده بودم که یادآور روزهای شاد گذشته بود و دست چپم زیر سرم...طبق معمول هم زل زده بودم به دوربین و طبعا به بیننده عکس....(البته عکس پروفایلم فقط صورتم بود که از این عکس درآورده بودم) چشمتون روز بد نبینه...دردسرها شروع شد...حرفایی شنیدم که الان از یادآوریشون مو به تنم راست میشه.البته شاید تعجب کنید از من که بگم واقعا خجالت کشیدم. میگین چرا...... میگم بهتون....کمترین چیزهایی که شنیدم: · عجب قیافه سکسی... · به...چه صورت حشری...بابا ایول... · پایه سکس چت هستی یا نه؟.... البته الان که دارم اینها رو می نویسم چند روزی گذشته و من کمی آرومتر شدم وگرنه دوستام که لز سوابق مازوخیستی من آگاهن میدونن که تا چند روز چی کشیدم... این وسطه اتفاقی افتاد که بکلی منقلبم کرد... همون شب اول تو گیرو دار د گفتن اونهمه آدم از سنین مختلف یه آقایی به نام "ر.ش" (اسمشو نمیگم چون اون طور که خودش گفت آدم مهمیه و ممکنه راضی نباشه...البته حالا مطمئنم این اسم مستعارشه) گفت: - میتونم یه سوال بپرسم حس عجیبی گفت جوابشو بده ....با اینکه تاحالا حتی به یه pm غریبه جواب ندادم و اصلا حوصله chatنداشتم گفتم:بپرس -این عکس خودته -بله پس می خوای مال کی باشه اونقده عصبانی بودم که نگو و دوست داشتم همه عصبانیتم رو یکی خالی کنم. برای همین گمونم لحنم کمی عصبی بود....کار به اینجا کشید که از زاویه عکس ایراد گرفت و گفت خیلی بیشتر از سنت نشون میده و....کمی بحث کردیم و تموم شد فردا شبش on شدم و رفتم توcloob . دیدم میگه: تو که هنوز عکست رو بر نداشتی؟ و بحث شروع شد . این دفعه نمی دونم چی شد که قضیه pmهای بقیه رو بهش گفتم. و نظرشو خواستم.گفت:آره یه کم این جوری بود... نمی دونین چه حالی شدم . بغض کردهه بودم ...هیچ وقت این جوری ندیده بودم خودمو...بین حرفای زیادی که زده شد گفتم:آخه چرا این جوری میگن؟من که تو اون عکس فقط موهام معلوم بود جواب داد: مگه کمه؟ شاید خنده دار باشه ولی انگار تازه اون لحظه فهمیدم کجای کارم...چقدر دورم از اون چیزی که ادعاشو دارم....از مسلمانی...شاید اون لحظه همه حرفای عاطفه هم برام مهمتر شد...جدیتر شد... آره راست میگفت اون خدابیامرز...شادروان آقاسی: گرمسلمانی سرتسلیم کو؟ از همون صبح شروع کردم . بسم الله گفتم و... حالا هروقت که سربه سجده میذارم تا به خاطر همه اون چیزهایی که داده...نه فقط چیزهایی که تو کتابا خوندم...بلکه به خاطر همه اون عظمتی که هرروز کتاب آفرینش جلو رومون میذاره،...شکر کنم اونم دعا میکنم...امیدوارم که روزهای شادی داشته باشه شاید خودش ندونه که حتمی نمی دونه و حتی نتونه حدس بزنه که چه کرده اما... میتونه مطمئن باشه به یکی تلنگری زده که شدیدترین زلزله همه عمرش بوده... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 1:30 توسط
|
|
||